چشمان بارانی
 
نويسندگان
اگر کسی شما را نپذیرفت احساس بدی نداشته باشید

معمولا چیزهای گران را رد می کنند

بخاطر اینکه نمی توانند از پس قیمت آنها بر بیایند

[ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:25 ] [ ونوس ]
[ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 7:26 ] [ م . افلاک ]
اين زيبايي نيست كه آفريننده ي عشق است، بلكه عشق است كه آفريننده ي زيبايي است.((لئو نيكولايويچ تولستوي)) 

[ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 7:10 ] [ م . افلاک ]
براي آن آفريده نشده ايم كه همه كارها را انجام بدهيم. براي آن متولد شده ايم كه يك كاري بكنيم و منشا اثري باشيم.((هنري تورئو))

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 7:9 ] [ م . افلاک ]
آدمي براي شك كردن آفريده نشده، براي پرسيدن آفريده شده است.((توماس يانگ))

[ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 7:9 ] [ م . افلاک ]
زماني چيزهايي مرا به خشم مي آورد كه امروز باعث خنده ام مي شوند. براي اين كار پايداري لازم است تا با آن، انسان هاي ميانه ي اهل عمل بر شاعران و هنرمندان خنده سر دهند.((فرناندو پسوا))

 

به هر ميزان كه زندگي با انسان ميانه، سخت و بي ملاحظه برخورد كند، انسان اين نيك بختي را دارد كه مجبور نيست مدام زندگي را با انديشيدن سپري كند.((فرناندو پسوا))

 

آنچه كه ما زندگي كرده ايم، سوء تفاهمي شايع است، حد ميانه ي شادمانه ي عظمتي كه وجود ندارد و خوشبختي، كه نمي تواند عينيت يابد.((فرناندو پسوا))

[ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 7:3 ] [ م . افلاک ]
برای مهندسین بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت…»

۵ اسفندماه٬ « روز مهندس» بر شما مهندسین عزیز مبارک باد!

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:40 ] [ م . افلاک ]
برای مهندسین بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت…»

۵ اسفندماه٬ « روز مهندس» بر شما مهندسین عزیز مبارک باد!

[ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:40 ] [ م . افلاک ]
متنفرم از انسان‌هایی که دیوار بلندت را می‌بینند
ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که،
تو را فرو بریزند…!
تا تو را انکار کنند…!
تا از رویـــت رد شـــوند

 

 تو خوب باش ، حتی اَگر

 آدم های اطرافت خوب نیستند ،

تو خوب باش ، حتی اَگر هم

از خوبـ♥ــی هایت سو استفاده کردند ،

تو خوب باش ، حتی اَگر

 جواب خوبی هایت را با بدی دادند ،

تو خوب باش ، همین خوب ها هستند

 زمین را برای زندَگی زیبــــ♥ـــــا می کنند  

 تو خوب باش ، حتی اَگر

 آدم های اطرافت خوب نیستند ،

تو خوب باش ، حتی اَگر هم

از خوبـ♥ــی هایت سو استفاده کردند ،

تو خوب باش ، حتی اَگر

 جواب خوبی هایت را با بدی دادند ،

 

[ دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:56 ] [ م . افلاک ]

پنبه آتش گرفته‌ای است‌
قلب من،
کف مزن‌
شعله‌ورش مکن.
باد را ببین‌
چگونه درختان را دور می‌زند
و سوی دلم می‌خزد
کف مزن‌
شعله‌ورش مکن.
قلبم را
در آتش این جزیره تاریخ بگذار تا بسوزد
کف مزن‌
شعله‌ورش مکن‌
باد را ببین
چگونه مرا در دهان گرفته و بر آب می‌رود...

[ دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 9:28 ] [ ونوس ]
وقتی خواستی دل ی اسفندی رو بشکنی ی چیز رو اصلا فراموش نکن….. اینکه هیچ وقت ترمیم نمیشه……

[ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:21 ] [ م . افلاک ]
اگـــر روزی داســـتان یه اسفند ماهی رو نقـــــل کردی …!!
بـگـــــــــــو …!!
بـی کــس بـــود امــا کســــی را بـی کــس نکـــرد …!!
تنهــــا بـــود امــــا کســـی را تنهـــا نگذاشـــت …!!
دلشکســــته بــــود امــــا دل کســـی را نشکســت …!!
کـــوه غــــم بـــود ولــــی سعی کرد کســـی را غمگــــین نکـــــند …!!
و شـــایــد بـــد بـــود ولـــــی بــــرای کســــی بــــد نخــــواســـت …!!

 

 

یه اسفند ماهی ﯾﻪ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﻭ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﮕﻪ ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﺣﺘﯽ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ…

[ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:54 ] [ م . افلاک ]
وقتی دستت را با چاقو می بری بعد چند دقیقه یادت میره 

اما وقتی دستت را با کاغذ میبری تا چند روز یادت نمی ره 

کاغذ از چاقو تیزتر نیست 

اما از چاقو انتظار بریدن نداری 

حکایت روزگار اینجوریه ..

وعده ما امشب ساعت 8 سالن آمفی تئاتر .....

[ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:40 ] [ م . افلاک ]
 چه سخت است تنگ ماهی بودن

نشکنی زندان بانی

بشکنی قاتلی

خوش به حال آب

[ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 10:46 ] [ ونوس ]

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان

نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل

بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را

مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر

ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را

مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی

وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری

برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت

که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی

ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

[ جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 7:12 ] [ م . افلاک ]
گفتم بمان 

 
 
                                              اما رهگذر 
                                                                                              کارش گذر است ...
[ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 11:15 ] [ م . افلاک ]
هی باران!

دلت را خوش نکُن به ذوق مردم از باریدنت

این جماعت زمانی تورا میخواهند که برایشان صرف داشته باشی

وقتی دلشان تورا میخواهد که هوا گرم باشد

زمین خُشک باشد

...

همین که خیسشان کُنی ُ لباسشان کثیف شود

همین که ناخواسته ضرر برسانی

همین که برنامه هایشان را لغو کُنی

تو را به فُحش خواهند کشید
[ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 9:38 ] [ ونوس ]
این مطلب را مجله لایف به مناسبت گذشت ۱۲۰ سال از تولد چارلی چاپلین ، منتشر کرد .

آموخته ام . . . با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه ، رختخواب خرید ولی خواب نه ، ساعت خرید ولی زمان نه ، می توان مقام خرید ولی احترام نه ، می توان کتاب خرید ولی دانش نه ، دارو خرید ولی سلامتی نه ، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه .

آموخته ام . . . که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند ، کسی است که به من می گوید : تو مرا شاد کردی !

آموخته ام . . . که مهربان بودن ، بسیار مهم تر از درست بودن است . . .

آموخته ام . . . که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ، نه گفت .

آموخته ام . . . که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .

آموخته ام . . . که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ، همه ما احتیاج به دوستی  داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام … که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او،  و قلبی است برای فهمیدنش.
[ یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 8:21 ] [ ونوس ]
ای صبا رو سبکبار
از برم سوی دلدار

گو به آن بی وفا یار
حال این عاشق زار

گو به هر کوی و برزن
پیش هر مرد و هر زن

بگذرم چون به زاری
همچو ابر بهاری

از دو چشم گهر بار
دُر فشانم صدف وار

ماه نو چو بر چشم مردم نیاید
هرکسش به انگشت خود می نماید

در غم تو از بس که زار و نزارم
با هلال یک مو تفاوت ندارم

غم بود کوه
دل بود کاه
آتش عشق، درد جانکاه

بس نهاده عشقت به دوش دلم بار
ترسم از غمت جان سپارم به یکبار

ای گل نشستن با خسان، پیوسته‌ات گر خوست

روزی بیاید کز تو، نه رنگی به جا، نه پوست

با غیر اگر که آشنا، از چه به من یار است

سالک به من گر بی وفا، از چه به اغیار است

بس بس حکایت از تو ناگفتن همی بهتر

رو رو شکایت از تو ناکردن بسی نیکوست

[ شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 1:50 ] [ م . افلاک ]
نفس در سینه حبس است ای برادر
سکوت امشبم هم رنگ ِ درد است ای برادر
نوای دل شنیدن دارد امشب
ندای "انا الیه راجعون" است ای برادر
نمیدانم صدایی میرسد اینک به گوشَت ؟
صدای ناله ای از عمق ِ جان است ای برادر
نگاهی اشک ریزان رو به راهت ٬ که باز آیی
بگویی این همه ماتم دروغ است ای برادر
تنی آشفته که باور ندارد ٬ که زین پس
بودنت همچون سراب است ای برادر
بخوان قاری ٬" الرحمان "بخوان تا مطلع الفجر
که امشب ٬ زیر ِ این خاک ٬تنی بسیار سرد است ای برادر...

[ سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 9:45 ] [ ونوس ]

در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم

بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم

هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم

فاضل نظری
[ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:10 ] [ ونوس ]

من خرابم ز غم يار خراباتي خويش

مي زند غمزه او ناوك غم بر دل ريش

گرچليپاي سرزلف زهم بگشايند

بس مسلمان كه شود فتنه آن كافركيش

با تو پيوستم و از غير تو ببريد دلم

آشناي تو ندارد سر بيگانه خويش

به عنايت نظري كن كه من دلشده را

نرود بي مدد لطف تو كاري از پيش

آخر اي پادشه ملك و ملاحت چه شود

كه لب لعل تو ريزد نمكي بر دل ريش

خرمن صبر من سوخته دل داد به باد

چشم مست تو كه بگشاد كمين از پس و پيش

 

[ یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 1:29 ] [ م . افلاک ]
خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟

خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. همیشه

[ شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 3:37 ] [ م . افلاک ]

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز

که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز

 

تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ

رفاقتی است میان من و تو و پاییز

 

به فصل فصل تو معتادم ای مخدر من

به جوی تشنه ی رگ های من بریز بریز

 

نه آب و خاک، که آتش، که باد می داند

چه صادقانه تو با من نشسته ای-من نیز

 

اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین

مطیع برق پیام توام، بگو برخیز

 

مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان

که وا نمی شود این قفل با کلید گریز

[ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 14:38 ] [ ونوس ]

رو هر بندش 1 دقیقه فکر کن

1.می دونی چرا شیشه ی جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.

2.دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه

3.تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت

4.دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.

5.اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این اخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان

6.وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره...!!!

7.هیچوقت باکسی که دوسش داری طولانی قهر نکن چون بی تو زندگی کردن رو یاد میگیره!
.
.
.
باید یاد بگیریم استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر

[ دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 6:23 ] [ م . افلاک ]
دوستی مثله یک کتابه چند ثانیه طول می کشه که آتش بگیره اما سالها طول می کشه که نوشته  بشه 

 
 
 دوستان قدیمی طلا هستن و دوستان جدید الماس .
اگر الماس بدست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس به پایه طلا نیاز داری 
[ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 22:24 ] [ م . افلاک ]
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!


شعر از :آقای فاضل نظری

[ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 9:29 ] [ ونوس ]

مجلس میهمانی بود......
پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...  
اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت...
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده.....
به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت: پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!
پیر مرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.....


مواظب قضاوتهایمان باشیم....

[ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ ] [ 11:46 ] [ ونوس ]
آخرین بار که من از ته دل خندیدم ... علتش پول نبود... انعکاس جوک هر روز نبود... علتش چهره ی ژولیده ی دلقک...یا زمین خوردن یک کور نبود... من به (( من )) خندیدم... که چو یک دلقک پیر ... نقش یک خنده به صورت دارم... و دلم میگرید...

[ سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ ] [ 8:32 ] [ م . افلاک ]

زیر ِ باران، بوسه گرمت می چسبد عجیب
دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب

معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟
شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب

کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت
پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب

از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است
"دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب

من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی
از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب

کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی
"سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب

 

(شهراد میدری)

[ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ ] [ 9:19 ] [ ونوس ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

...طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند

می‍رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‌کند