خواجه عبدالله انصاری

الهی فرمودی که در دنیا بدان چشم که در توانگران می نگرید ، بدرویشان و مسکینان نگرید . الهی تو کریمی را والاتری که در آخرت بدان چشم که در مطیعان نگری در عاصیان نگری.

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 10:55 ] [ م . افلاک ]

[ ]

خواجه عبدالله انصاری

الهی مرا آن ده که مرا آن به
الهی اگر از دنیا مرا نصیبی است به بیگانگان دادم
واگر از عقبی مرا ذخیره ای است به مومنان دادم
در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرا دیدار توبس

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 21:53 ] [ م . افلاک ]

[ ]

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما دررابطه‌هامون می‌کنیم اینه که: 
نصفه می‌شنویم؛ یک چهارم می‌فهمیم، هیچی فکرنمی‌کنیم! و دوبرابر واکنش نشون میدیم...

[ یکشنبه دوم شهریور 1393 ] [ 12:30 ] [ ونوس ]

[ ]

عشق اگر عشق باشد ؛

عشق اگر عشق باشد ؛
هم خنده هايت را دوست دارد ،
هم گريه هايت را ….
هم شادي ات را دوست دارد ؛
هم غم هايت را …
هم لحظه هاي شادابي ات را مي پسندد ،
هم روز هاي بي حوصلگي ات را …
هم دقايق پر ازدحامت را همراهي ميکند ،
هم دقايق تنهايي ات را …
عشق اگر عشق باشد ،
هم زيبايي هايت را دوست دارد ،
هم اخم هايت را در روزهاي تلخي …
هم سلامتت را مي پسندد ،
هم روزهاي گرفتاري و بيماري همراهي ات مي کند …
عشق اگر عشق باشد ،
با يک اتفاق ،
تو را تعويض نمي کند ،
همراهي ات مي کند تا بهبود يابي …
عشق اگر عشق باشد ،
هر ثانيه دستانش در دستان توست ،
در سختي و آساني …
تا ابد ....

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 8:29 ] [ ونوس ]

[ ]

خواجه عبدالله انصاری

الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان. الهی ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی... الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی. پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 7:30 ] [ م . افلاک ]

[ ]

مدتیست

چند وقتیست همه دلگیرند از من.....

 

دلیل می خواهند....

 

مدرک می خواهند برای غمگین بودنم....

 

برای ناامید بودنم....برای تلخ شدنم.......

 

نگران نباشید....من نه غمگین شده ام...

 

نه ناامید....نه تلخ.......

 

فقط مدتیست به دنبالشان می گردم.....

 

مدتیست گم شده اند....

 

صبرم....تحملم......امیدهایم.....انگیزه ام......

 

نمیدانم کدام صفحه ی قصه ی سرگذشتم جا گذاشتمشان.......

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 11:45 ] [ ونوس ]

[ ]

به خاطر سه چیز هیچگاه کسی را مسخره نکنید

به خاطر سه چیز هیچگاه کسی را مسخره نکنید :
1- چهره.
2- والدین(پدرومادر).
3- زادگاه.


چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آنها ندارد.

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 9:48 ] [ م . افلاک ]

[ ]

رجبعلی خیاط

قیمت تو به اندازه خواست توست،اگر خدا را بخواهی،قیمت تو بی نهایت است و اگر دنیا را بخواهی،قیمت تو همان است که خواسته ای رجبعلی خیاط

 

دین حق همین است که بالای منبرها گفته می شود،ولی دو چیز کم دارد:یکی اخلاص و دیگری،دوستی خدای متعال رجبعلی خیاط

 

هی نگو دلم اینطور می خواهد،ببین خدا چه می خواهد. رجبعلی خیاط

 

خدا همه عالم را برای شما و شما را برای خودش آفریده است.ببینید که چه مقام و منزلتی برای شما آفریده است. رجبعلی خیاط

 

قاشق برای خوردن غذل خوب است و فنجان برای چای نوشیدن و...انسان هم تنها برای آدم شدن خوب است. رجبعلی خیاط

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 9:12 ] [ م . افلاک ]

[ ]

شاه نعمت الله ولی

دل به دلبر گر سپاری دل بری
دل بری کن تا بیابی دلبری
هرکه انسانست از این سان خوانمش
آن چنان انسان بسی به از پری
از سر سر در گذر چون عاشقان
عشقبازی نیست کار سرسری
گر بیاری جام می یابی ز ما
هر چه آری نزد ما آن را بری
جان به جانان ده بسی نامش مبر
حیف باشد نام جائی گر بری
چون خلیل الله همه بتها شکن
تا نباشی بت پرست آذری
نعمت الله را اگر یابی خوشست
زان که دارد معجز پیغمبری  شاه نعمت الله ولی

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 9:47 ] [ م . افلاک ]

[ ]

خلاصه

خلاصه میگم اذیت نشی


به شلوغی دورم نگاه نکن
تکیه گاهم خالیه...

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 9:40 ] [ ونوس ]

[ ]

شیخ و مریدان

مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض کردند شیخا مریدت را دریاب که کابوسی دیدم بس عجیب.
   فرمود : خوابت بگوی ببینم.

  عرض کرد : در خواب بدیدم 3 غول به من حمله کردندی ، هر یک ز دو تای دگر فربه تر ، از چنگ هرکدام که رهیدم به دام دوتای دگر فتادم.

  شیخ فرمود :  آن سه غول قبض آب و برق و گازت باشند که در خواب هم رهایت همی نکنند.

  و مریدان بیهوش گشتندی.


برگرفته شده از 1tanz.blog.ir

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 10:26 ] [ ونوس ]

[ ]

امروز و قدیما!!

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 15:22 ] [ ونوس ]

[ ]

بغضی که مانده در دل من وا نمی‌شود

بغضی که مانده در دل من وا نمی‌شود
حتی برای گریه مهیا نمی‌شود
 
بعد از تو جز صراحت این درد آشنا
چیزی نصیب این من تنها نمی‌شود
 
آدم بهانه بود برای هبوط عشق
اینجا کسی برا تو حوا نمی‌شود
 
دارم به انتهای خودم می‌رسم ببین
شوری شبیه باد تو برپا نمی‌شود
 
از من مخواه تا غزلی دست و پا کنم
احساس من درون غزل جا نمی‌شود
 
                                                                                                          فریبا عباسی

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 15:8 ] [ ونوس ]

[ ]

فریدون مشیری

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 9:41 ] [ ونوس ]

[ ]

وحشی بافقی

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

[ جمعه هفدهم مرداد 1393 ] [ 22:22 ] [ م . افلاک ]

[ ]

وحشی بافقی

دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم
رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم...
چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی
بی‌کیسه‌ی بازار چه سود و چه زیانیم...
شیریم سر از منت ساطور کشیده
قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم 
پروانه‌ای از شعله ما داغ ندارد
هر چند که چون شمع سراپای زبانیم 
هشیار شود هر که در این میکده مست است
اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم 
ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم  وحشی بافقی

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 20:22 ] [ م . افلاک ]

[ ]

بخندیم

ﺍﺯ پسره ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ ﻣﺪﺭﮎ ﺗﺤﺼﯿﻠﯿﺖ ﭼﯿﻪ؟
ﺑﺎ ﻏﺮﻭﻭﻭﺭ ﻣﯿﮕﻪ B.z.d ﺩﺍﺭﻡ...
ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ B.z.d ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ؟ !!!
ﻣﯿﮕﻪ ﯾﻌﻨﯽ B ﻩ z ﻭﺭ d ﯾﭙﻠﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ!!!

---------------------------

 

ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﯾﻦ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﯾﻤﻞ ﻧﺰﺩﻩ ﺑﺪﻭﻧﯿﻦ
.
.
.
.
.
ﻧﻘﺸﻪ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﯾﻪ ﺟﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﮐﺎﺭﺵ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻔﺘﻪ
ﺍﯾﻨﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻫﻤﺶ ﺩﺭﺱ ﺯﻧﺪﮔﯿﻪ ، ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ
ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺭﺳﺘﮕﺎﺭ ﺷﻮﯾﺪ

امان از دست این موجودات!!!

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 14:30 ] [ ونوس ]

[ ]

بــســـپــار...

بــســـپــار...

به آتشی که نمى سوزاند
" ابراهیم " را

و دریایى که غرق نمی کند
" موسى " را

نهنگی که نمیخورد
"یونس"را

کودکی که مادرش او را
به دست موجهاى " نیل " می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 13:26 ] [ ونوس ]

[ ]

مولانا

ما ز بالاییم و بالا می رویم
 
ما ز دریاییم و دریا می رویم
 
ما از آن جا و از این جا نیستیم
 
ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم
 
لااله اندر پی الالله است
 
همچو لا ما هم به الا می رویم
 
قل تعالوا آیتیست از جذب حق
 
ما به جذبه حق تعالی می رویم

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 12:40 ] [ ونوس ]

[ ]

ای داد بیداد

ﺩﺧﺘﺮﻩ پست گذاشته ساپرتم قرمزه 450 ﻫﺰﺍﺭ ﺗــــــــﺎ ﻻﯾﮏ ﺧـــﻮﺭﺩﻩ 687 ﺗــــﺎ ﮐـــاﻣﻨﺖ ﮔﺮﻓﺘــــه یه سریا هم ﭘــــﺎﯼ ﭘﺴﺖ ﺟﻮﻭﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﯾﻪ ﺳـــﺮﯼ ﺍﺷﮏ ﺷﻮﻕ ﺭﯾـــﺨﺘﻦ تمامی مقاطع تحصیلی در نوبت صبح و عصر تعطیل شدن ﺍاونوخت ﻣﻦ ﺍﯾــــﻦ ﺟـــﺎ ﻣﺚ ﺷـــﺎﻃﺮ ﻧﻮﻧﻮﺍ ﺗـــﻨﺪ ﺗﻨـــﺪ ﭘﺴﺖ ﻣﯿــﺰﺍﺭﻡ ﮐﺴــﯽ ﻻﯾــﮏ که هیچی نظر هم ارسال ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ...

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 12:29 ] [ م . افلاک ]

[ ]

سفر را دوست دارم ...

اما آنگاه که هم قدم تو باشم

 

سوی جنگلهای مه گرفته ...

کنار دریای آرامش لحظه های با تو بودن

نم نم باران

و حریق آتشی که ما ساخته ایم از هیزم های خشک

بوی خاک

و صدای  گیتار من...

و صدای دوست داشتنی تو

 

که برایم میخوانی باز

 

ای الهه ی ناز !.!.!

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 15:56 ] [ ونوس ]

[ ]

طنز

یــه شب پسرک عاشقی رو کرد به آسمــون و به ماه گفت :

 

چرا معشوقه مــن یه گل رز رو که یک روز زنده می مونه و بعد میمیره دوس داره !

 

ولی من که هر روز براش میمیرم و زنده میشم رو دوس نداره ؟؟!!

 

ماه جواب داد :

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

وای خیلی قشنگـــ بود ، Like ! با اجازت Share میکنــم !

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 7:42 ] [ م . افلاک ]

[ ]

ابتکار عمل

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود : شما در این مکان غذا میل بفرمایید ، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد !!! راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد ! بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود ، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است !!!
با تعجب گفت : مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت ؟
خدمتگزار با لبخند جواب داد : چرا قربان ، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت ، ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست !!!

 

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 9:21 ] [ م . افلاک ]

[ ]

یه سوال

 یه سوالیه که از بچگی تا حالا ذهنمو درگیر خودش کرده !
چرا  دستمال قدرت داداش کایکو همیشه تو جیب میتی کومان بود ؟
چرا نمیذاشت جیب خودش ؟
تازه علامت میتیکومان هم تو جیب تسوکه بود ؟
خب چرا هرکس وسایل خودشو نگه نمیداشت ؟

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 9:13 ] [ م . افلاک ]

[ ]

فروغی بسطامی

از جلوه حسنت که بری از همه عیب است آسوده دل آن است که در پردهٔ غیب است هم از رخ تو صحن چمن لاله به دامان هم از خط تو باد صبا نافه به جیب است در مرحلهٔ شوق نه ننگ است و نه ناموس در مسالهٔ عشق نه مشک است و نه زیب است موسی چه کند گر نکند پیشه شبانی تا بر سرش اندیشهٔ فرزند شعیب است افسانهٔ جان دادن خود هیچ فروغی در حضرت جانان نتوان گفت که عیب است

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 7:14 ] [ م . افلاک ]

[ ]

هاتف اصفهانی

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا

ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا

دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای

ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا

ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب

تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا

جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق

این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا

در لب یار است آب زندگی در حیرتم

خضر می‌رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا

چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند

تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 21:18 ] [ م . افلاک ]

[ ]

خونه‌ی باهار

خونه‌ی باهار
عمران صلاحی

کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنجره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب، وابشه چن تا حنجره

به ما که خسته‌ایم بگو، خونه‌ی باهار کدوم وره؟

تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون، زباله‌ی سپور شده
مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره

به ما که خسته‌ایم بگو خونه‌ی باهار کدوم وره؟

کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می‌کنن
سنگ سیاه حقه‌رو، مهر نمازش می‌کنن
آخر خط که می‌رسیم، خطو درازش می‌کنن
آهای فلک که گردنت، از همه‌مون بلن‌تره

به ما که خسته‌ایم بگو، خونه‌ی باهار کدوم وره؟

تهران، ۲۶ دی ۱۳۴۸

برگرفته از:
صلاحی

 

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 4:21 ] [ م . افلاک ]

[ ]

رودکی

گر برسر نفس خود امیری مردی

بر کور و کر ار نکته نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده یی بگیری مردی

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 9:15 ] [ م . افلاک ]

[ ]

آتش عشق

از آتش عشق هر که افروخته نیست با او سر سوزنی دلم دوخته نیست گر سوخته دل نه ای زما دور که ما اتش به دلی زنیم که او سوخته نیست

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 13:11 ] [ م . افلاک ]

[ ]

عطار

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفت شیخا هر آنچه گویی هستم

آیا تو چنان که می نمایی هستی

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 18:3 ] [ م . افلاک ]

[ ]