در گذر از عاشقان رسید به فالم
دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست
نامه تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد
در هیجان رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک به تنم شد
منتظر یک اشاره است سفالم

بیشه شیران شرزه بود دو چشمش
کاش به سویش نرفته بود غزالم

هر که جگرگوشه داشت خون به جگر شد
در جگرم آتش است از که بنالم

فاضل نظری
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن 1393ساعت 14:10  توسط ونوس 

من خرابم ز غم يار خراباتي خويش

مي زند غمزه او ناوك غم بر دل ريش

گرچليپاي سرزلف زهم بگشايند

بس مسلمان كه شود فتنه آن كافركيش

با تو پيوستم و از غير تو ببريد دلم

آشناي تو ندارد سر بيگانه خويش

به عنايت نظري كن كه من دلشده را

نرود بي مدد لطف تو كاري از پيش

آخر اي پادشه ملك و ملاحت چه شود

كه لب لعل تو ريزد نمكي بر دل ريش

خرمن صبر من سوخته دل داد به باد

چشم مست تو كه بگشاد كمين از پس و پيش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن 1393ساعت 1:29  توسط م . افلاک  

خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان ها می خواهید آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟

خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. همیشه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 3:37  توسط م . افلاک  

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز

که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز

 

تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ

رفاقتی است میان من و تو و پاییز

 

به فصل فصل تو معتادم ای مخدر من

به جوی تشنه ی رگ های من بریز بریز

 

نه آب و خاک، که آتش، که باد می داند

چه صادقانه تو با من نشسته ای-من نیز

 

اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین

مطیع برق پیام توام، بگو برخیز

 

مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان

که وا نمی شود این قفل با کلید گریز

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت 14:38  توسط ونوس 

رو هر بندش 1 دقیقه فکر کن

1.می دونی چرا شیشه ی جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.

2.دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه

3.تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت

4.دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.

5.اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این اخر خطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه: آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان

6.وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره...!!!

7.هیچوقت باکسی که دوسش داری طولانی قهر نکن چون بی تو زندگی کردن رو یاد میگیره!
.
.
.
باید یاد بگیریم استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن 1393ساعت 6:23  توسط م . افلاک  

دوستی مثله یک کتابه چند ثانیه طول می کشه که آتش بگیره اما سالها طول می کشه که نوشته  بشه 

 
 
 دوستان قدیمی طلا هستن و دوستان جدید الماس .
اگر الماس بدست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس به پایه طلا نیاز داری 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 22:24  توسط م . افلاک  

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!


شعر از :آقای فاضل نظری

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم بهمن 1393ساعت 9:29  توسط ونوس 

مجلس میهمانی بود......
پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...  
اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت...
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده.....
به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت: پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!
پیر مرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.....


مواظب قضاوتهایمان باشیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 11:46  توسط ونوس 

آخرین بار که من از ته دل خندیدم ... علتش پول نبود... انعکاس جوک هر روز نبود... علتش چهره ی ژولیده ی دلقک...یا زمین خوردن یک کور نبود... من به (( من )) خندیدم... که چو یک دلقک پیر ... نقش یک خنده به صورت دارم... و دلم میگرید...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی 1393ساعت 8:32  توسط م . افلاک  

زیر ِ باران، بوسه گرمت می چسبد عجیب
دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب

معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟
شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب

کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت
پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب

از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است
"دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب

من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی
از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب

کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی
"سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب

 

(شهراد میدری)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 9:19  توسط ونوس 

از آتش عشق هر که افروخته نیست

 

                                             با او سر سوزنی دلم دوخته نیست...

گر سوخته دل نه ای ز ما دور که ما

                                            آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 7:9  توسط م . افلاک  

در برابر يورش خنده، هيچ امري نمي‌تواند پايداري كند.((مارك تواين)) 

كسي كه روح شادي دارد، هميشه وسيله خوبي براي شادماني و خنده پيدا مي كند.((آرتور شوپنهاور))

مزه‌ي زندگي به سبب مرگ از دست نمي‌رود، همان گونه كه خنده ما از جدي بودن زندگي نمي‌كاهد.((جرج برنارد شاو))

اگر قرار است زندگي خود را براي چيزي خرج كنيم، بهتر است كه آن را خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم.((ويليام شكسپير))

لبخند مي تواند جراحت اخمي را بهبود بخشد.((ويليام شكسپير))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 7:9  توسط م . افلاک  

دیدم تو خواب وقت سحـر

شهزاده ای زریــن کمــــر

نشستـه رو اســـب سفیـــد

می اومـد از کوه و کمــــر

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشـه ، دریا بشـه ، این دو چشـم پر آبــم

روزی که بختم وا بشه ، پیدا بشه ، اون که اومدتو خوابم

شهزاده ی رویـــــای من شایــــد تویــی

اون کس که شب در خواب من آید تویی تــــو...... ا

ز خــواب شیـرین ،

ناگـه پریــدم ،

او را ندیـــدم ،

دیگــر کنــارم به خـدا

جانم رسیده ، از غصه بر لب ،

هر روز و هر شب ، در انتظارم به خـدا

دیدم تو خواب وقت سحـر

شهزاده ای زریــن کمــــر

نشستـه رو اســـب سفیـــد می اومـد از کوه و کمــــر

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 5:6  توسط م . افلاک  

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‌کند
بلبل شوقم هوای نغمه‌خوانی می‌کند
 
همتم تا می‌رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجزو ناتوانی می‌کند
 
بلبلی در سینه می‌نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‌فشانی می‌کند
 
ما به داغ عشقبازی‌ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‌پرانی می‌کند
 
نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‌کند
 
گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‌کند
 
سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‌کند
 
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‌کند
 
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می‌کند
 
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می‌کند
 
می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند
 
شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می‌کند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 3:53  توسط م . افلاک  

شكسپيرميگه: اگه يه روزي فرزندي داشته باشم، بيشتر از هر اسباب بازي ديگه اي براش بادكنك ميخرم.
بازي با بادكنك خيلي چيزها رو به بچه ياد ميده....
بهش ياد ميده كه بايد بزرگ باشه اما سبك،تا بتونه بالاتر بره.
بهش ياد ميده كه چيزاي دوست داشتني ميتونن توي يه لحظه،حتي بدون هيچ دليلي و بدون هيچ مقصري از بين برن
پس نبايد زياد بهشون وابسته بشه
ومهم تر ازهمه بهش ياد ميده كه وقتي چيزي رو دوست داره، نبايد اونقدر بهش نزديك بشه وبهش فشار بياره كه راه نفس كشيدنش رو ببنده، چون ممكنه براي هميشه از دستش بده .
و اینکه وقتی یه نفر و خیلی واسه خودت بزرگ کنی در اخر میترکه و تو صورت خودت میخوره.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 15:44  توسط ونوس 

بسیار سالها به سر خاک ما رود

کاین آب چشمه آید و باد صبا رود

این پنجروزه مهلت ایام، آدمی

بر خاک دیگران به تکبر چرا رود؟

ای دوست بر جنازهٔ دشمن چو بگذری

شادی مکن که با تو همین ماجرا رود

دامن کشان که می‌رود امروز بر زمین

فردا غبار کالبدش در هوا رود

خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ چشم

مانند سرمه‌دان که درو توتیا رود

دنیا حریف سفله و معشوق بیوفاست

چون می‌رود هر آینه بگذار تا رود

اینست حال تن که تو بینی به زیر خاک

تا جان نازنین که برآید کجا رود

بر سایبان حسن عمل اعتماد نیست

سعدی مگر به سایهٔ لطف خدا رود

یارب مگیر بندهٔ مسکین و دست گیر

کز تو کرم برآید و بر ما خطا رود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 3:2  توسط م . افلاک  

کسی دیگر دو چشمش را برایم تر نخواهد کرد....
کسی با ارزوهای محالم سر نخواهد کرد...
کسی گل مرده های مرده وپژمرده ی دل را....
میان بادهای زندگی پر پر نخواهد کرد....
کسی اوج بی پرواییه پرواز را نشناخت...
کسی دیگر به جز او فکر بال وپر نخواهد کرد....
کسی دیگر در این ایام ,یاد حس شاعر نیست....
کسی اشعار با احساس را باور نخواهد کرد...
ومیماند همین جا ناتمام اشعار دلتنگی, کسی فکری به حال مصرع اخر نخواهد کرد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 14:48  توسط ونوس 

 عزیزان جان دوستای گلم 

منتظر یه پست توپ باشید به زودی ارسال میشه پس تا ان وقت در پناه حق
دوستتون دارم 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 13:30  توسط م . افلاک   | 

همه عمر برندارم سر از این خَمار مستی   که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد   دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن   تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به   که تحیتی نویسی و هدیّتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا   به وصال مرهمی نِه چو به انتظار خَستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا   تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را   تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری   که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد   چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران   نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 10:49  توسط م . افلاک  

...
نمی دانم
اکنون که حادثه معنای تقدیر به خود گرفته
دیگر به اتهام زمان ایمان آورده ای
یا هنوز زمانه را به گسستن تمامیت قلبها محکوم میکنی ؟
...
یادت باشد ؛
اگر از حصار نامرئی این روزها
به حماسه ی دیروز رسیدی
به دنبال قلبت بگرد
و نشانی آن را
از طنین نیاز دستانت بپرس !
نمی دانم ...
آیا هنوز هم آن اعتماد سبز در رگهایت جاریست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 8:37  توسط م . افلاک  

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا   گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم   آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع   آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 4:41  توسط م . افلاک  

صدای شیونِ باران
در گلوی تشنهٔ ناودان
زار زار
می‌چکید .
      
گفتم :
طوفان ِ چشم‌های تو
وزیدن گرفته است .
سکوت مکن ، که سکوت ،
پیام نارس ِ گنگی است ...
       
آسمان دیدهٔ خود را نگاه کن ،
ابری‌ست !
دست مرا بگیر ،
آفتاب ،
خواهد بارید ،
و عشق ،
هراس ِ رنج ِ جدایی را
از خاطرات خستهٔ ما ،
خواهد زدود .
       
از آفت زمانه بپرهیز خوب من
تعجیل کن !
جای درنگ نیست ،
سیاهی در راهست ،
و این جهان ِ دهشت‌زای
بی عشق
محنت سرایی‌ست نکبت بار .
انباشته از دروغ و تباهی .
لبریز از تعفن حرص .
          
در انتظار چه هستی ؟
تردید ،
سنگِ راهی‌ست
برای رسیدن .
   
اکنون ،
به غیر مأمن عشق ،
جان پناهی نیست .
 
یک روز .
در این پلیدِ زمستانِ مرگ آیین ،
باد بهار ،
بر تو خواهد وزید .
سبز خواهی شد .
و رنگین کمانی ،
جوانه خواهد زد ،
از دست‌های تو .
 
در انتظار معجزه منشین
اینک باید راهی شد .
اُمید نیست به این خیل خفتگان ؟!
با من بیا
بگذار تا حادثهٔ عشق را
بسرایم .
حیف است
که این سروده ،
ناتمام بماند .
عشاق منتظرند !
برخیز !
شتاب کن !
نوبت به ما رسید ،
تا جاودانه کنیم ،
عاشقان جهان را .
        
              

 اسفند ۱۳۹۰
            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 12:54  توسط ونوس 

عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيده ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ
شهر من گور آرزويم بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 4:30  توسط م . افلاک  

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی 1393ساعت 8:32  توسط م . افلاک  

+ نوشته شده در  شنبه بیستم دی 1393ساعت 6:29  توسط م . افلاک  

یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد   که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست   هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسی رخ بنما   سرو می‌نازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همی‌فرماید   برو ای شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
.....
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 3:13  توسط م . افلاک  

نه سازم کوک می مونه، نه کیفم کوکه دور از تو
دیگه عکس شناسنامه م به من مشکوکه دور از تو
به من که بی تو معیوبم، مثِ یه چرخ خیاطی
که سوزن می شکنه دائم، شده یه چرخِ اسقاطی
مثِ یه بطری خالی، رو میز پرتِ یه کافه
کناره مرد تنهایی که دائم رؤیا می بافه
شدم شکل عزاداری واسه یه نعش بی وارث
یا سوزانبان مغموم توی فیلم شهیدثالث
خلاصه حال و احوالم مثِ دارالمجانینه
چشَم روزا پرِ گریه س، شبا کابوس می بینه
ولی انگار تو خوبی، سرت گرمه و قلبت شاد
چقدر سر به هوا موندی تا فکرم از سرت افتاد؟
می گن حال و هوات خوبه، مثِ ظهرای فروردین
همه ش با دیگرون هستی، همه ش می گین و می خندین
همین بسه برای من، همین که با خبر باشم
که تو آروم و خوشبختی... می تونم غرق رؤیاشم
آخه من شاعرم، ساده م، تصور کردنم خوبه
می تونم عاشقت باشم با این قلبی که مغلوبه
می تونم همزبون باشم با یه صندلی خالی
با ته سیگارِ ماتیکیت، با یه تصویرِ پوشالی
فقط گاهی به یادم باش، یادت باشه که بی تابم،
بدون شب به خیر گفتن به تو هرگز نمی خوابم
به یادم من بیفت گاهی، توی کافه های پر دود
اگه جام پای میز تو رو یه صندلی خالی بود. // یغما گلرویی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 14:59  توسط ونوس 

چه بی اندازه می خوامت چقد زود عاشقم کردی

تو از تو خلوت شب هام یه دنیا بغضو کم کردی

چه بی اندازه درگیره نگاه آسمونیتم

چه تو خواب و چه بیداری به دنبال نشونیتم

یه دنیا از تو ممنونم برای این همه شادی

چه سرشارم از عطر تو تو به من زندگی دادی

چه بی اندازه خوشحالم جهان مال منه امشب

کسی خوشبختی ما رو بهم نمی زنه امشب

چه بی اندازه آرومم چشات از عشق لبریزه

ببین امشب برای ما چقد خاطره انگیزه

واسه این عشق رویایی یه دنیا از تو ممنونم

تو هم حس منو داری تو چشمات اینو می خونم

چه بی اندازه می خوامت چقد زود عاشقم کردی

تو از تو خلوت شب هام یه دنیا بغضو کم کردی

چه بی اندازه درگیره نگاه آسمونیتم

چه تو خواب و چه بیداری به دنبال نشونیتم

یه دنیا از تو ممنونم برای این همه شادی

چه سرشارم از عطر تو تو به من زندگی دادی

چه بی اندازه خوشحالم جهان مال منه امشب

کسی خوشبختی ما رو بهم نمی زنه امشب

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 8:15  توسط م . افلاک  

یعنی تو اوج نا باوری از صبح هی جفت 6 بیاری به قاعده تولدی دوبارهههههههه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 16:42  توسط م . افلاک  

نمی داند دل تنها، میان جمع هم. . .  تنهاست

مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من

خودش از گریه ام فهمید مدت هاست! مدت هاست

به جای دیدن روی تو در "خود" خیره ایم ای عشق!

اگر آه تو در آیینه پیدا نیست، عیب از ماست

جهان، بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست

من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل

تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست

در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی

اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 13:20  توسط ونوس